تبلیغات
کوره راه
رزم روزانه


هر روز

سر از خاک جوانی که برمیدارم

آرزوهای از خاطر رفته ام را به آغوش میکشم.

بر پا میدهم تمامی توان ناچیزم را؛

بر میخیزم

 و در آستانه ی پیری ام

_در میانه ی ششمین سال از دومین دهه از جان کندنم

در غربتی خاک آلوده از پایکوبیِ درد و دروغ و دریدن_

به راه میزنم، ساده و آسوده از شکستن هایم.

بغضم را فرو میخورم

ترسم را به دستان سرد باد پاییز، میگریزم

قلبم را به عشق، شوریده میکنم

و عشقم را در ترانه ی چشمانت،جاودان.

نگاه را به آسمان نقره ای جنگ زده ی سرنوشتم پیوند میدهم

و چندباره بر فرزندان سرکش دلبند رویاهایم

لباس رزم میپوشم

تا در میدان غریب و خاک آلوده از پایکوبیِ درد و دروغ و دریدن

زندگی هلهله کنند.                         

                                                    





برای آزادی
آزادی

بر آیه های خوش آهنگ سرزمین مان ایران

برقص! یادگارِ شبآهنگ های خیال

به تن ردای تلخِ عزای عزیزان است

در آتش سوزان شعر های محال

 دوباره این تویی "از خون برآمده سبز"

دوباره هم دست می شود کوچه با فریاد

طلوع عشق تو در کوچگاه سرد سحر

رها کند این روح رنج برده، از کمند زمان

بر آشیان کبوتران خاکً خفته سایه بزن

که تا جوانه زند دل، ز یاد هم پرواز.





آزیتا

صدایت هنوز رنگ پرواز را به خاطر می آورد

و دستانت به نرمی نوازش باران آذر ماه است بر نهالستان آشنا

چشمانت اما مدام غصه هایش را میبلعد

و لبهایت نشخوارشان را تلخ می خندد.

نمی دانم چگونه فریبم دادی

که حتی لحظه ای فریادهای شادمانت را شک نبرم.

برای آرزوهایمان خانه ای ساخته بودیم بر کاغذ

می خواستیم تمام دنیا را در آن خلاصه کنیم.

توخسته بودی از دنیا

حتی دنیایی خلاصه در خانه ای کاغذی.

بر دوش بادهای گرم تابستان رفتی

و خُنَکای رهایی را به اسارت روحم هدیه دادی

سکوت سربی این خاک بی جان را پریدی

عطر دویدنت اما هنوز بر پیراهن دنیا جا مانده است.





آزادی
سبز یم و سرخ

در هوای آبی قلبهای سپیدمان.

در خیال بی رنگ آزادی فریاد میزنیم

و در سکوت طلایی مان

ازدحام غمزده ی خیابان را باران شکوفه میباریم

بر مزارهای نقره ای گلهای بنفش میکاریم

و در شبانه های بی هنگام

آوازهای خاکستری سر میدهیم

کتاب های نقطه چین کاهی را در کاغد های زرد گِلاسه میپیچیم

وخط به خطش را به رگ های کبودمان تزریق میکنیم

ریشه هایمان را در رنگین کمان سرزمین خاکی مان میدوانیم

و در آتش بازی ققنوس ها جان میگیریم

با مهتاب هم دست می شویم

و به خورشید خوش آمد می گوییم.





بازگشت
خواستم پروازکنم تا تو

خواستم پرکنم فضای دنیا را از نوای آرامشت

خواستم برقصانی ام در میان گلبرگهای سپیدت

خواستم بخندی به چشمان پرسشگرم

خواستم عاشقت کنم

چه زود مرده ام اما

بی هیچ پروازی.

هان ای هزاربار رفته از دستم!

رستاخیز نگاهت را تا چه زمان تاب بیاورم؟

می خواهم انسان باشم

می خواهم عاشق باشم هزارباره.







سایر صفحات - تعداد کل: 3
1 2 3