تبلیغات
کوره راه - آزیتا
آزیتا

صدایت هنوز رنگ پرواز را به خاطر می آورد

و دستانت به نرمی نوازش باران آذر ماه است بر نهالستان آشنا

چشمانت اما مدام غصه هایش را میبلعد

و لبهایت نشخوارشان را تلخ می خندد.

نمی دانم چگونه فریبم دادی

که حتی لحظه ای فریادهای شادمانت را شک نبرم.

برای آرزوهایمان خانه ای ساخته بودیم بر کاغذ

می خواستیم تمام دنیا را در آن خلاصه کنیم.

توخسته بودی از دنیا

حتی دنیایی خلاصه در خانه ای کاغذی.

بر دوش بادهای گرم تابستان رفتی

و خُنَکای رهایی را به اسارت روحم هدیه دادی

سکوت سربی این خاک بی جان را پریدی

عطر دویدنت اما هنوز بر پیراهن دنیا جا مانده است.