تبلیغات
کوره راه - رزم روزانه
رزم روزانه


هر روز

سر از خاک جوانی که برمیدارم

آرزوهای از خاطر رفته ام را به آغوش میکشم.

بر پا میدهم تمامی توان ناچیزم را؛

بر میخیزم

 و در آستانه ی پیری ام

_در میانه ی ششمین سال از دومین دهه از جان کندنم

در غربتی خاک آلوده از پایکوبیِ درد و دروغ و دریدن_

به راه میزنم، ساده و آسوده از شکستن هایم.

بغضم را فرو میخورم

ترسم را به دستان سرد باد پاییز، میگریزم

قلبم را به عشق، شوریده میکنم

و عشقم را در ترانه ی چشمانت،جاودان.

نگاه را به آسمان نقره ای جنگ زده ی سرنوشتم پیوند میدهم

و چندباره بر فرزندان سرکش دلبند رویاهایم

لباس رزم میپوشم

تا در میدان غریب و خاک آلوده از پایکوبیِ درد و دروغ و دریدن

زندگی هلهله کنند.